مریضی ضحی جان
سلام دخترکم
تا حالا از مریض شدنات برات ننوشتم ولی این سری گفتم بذار بنویسم.
سه شب قبل منو تو و بابایی رفتیم روستا گفتیم آخر هفته است تنوعی برامون بشه اونجا که رسیدیم کسل و بی حال بودی.

ساعتای 12:30 شب بود که دیدم بدنت داغه خیلی ترسیدم قطره استامینوفن هم نداشتم عمه اینا هم اومده بودن ده، بابا به عمه زنگ زد قطره داشت و برات آورد تا صبح ناله میکردی صبح هم که پا شدی دیدم حالت خوب نیست گفتم برگردیم بریم دکتر که دیدم خداروشکر حالت بهتره رفتیم پیش ریحانه و تو هم سرحال شدی و بازی کردی.

دو باره ظهر تب کردی عصر تبت بالا رفت و ما هم برگشتیم شهر.

اللهی بمیرم برات دخترم.
شب ساعت 12:30 تبت خیلی رفت بالا و دیگه قطره استامینوفن جواب نمیداد بردیمت پیش دکتر بهت شیاف داد الهی مامان قربونت بره خیلی بی قراری میکردی صبح که شد بازم حالت بهتر نشد و بردمت پیش دکتر خوذت دکتر نیک ورز، تا دکتر اومد خیلی بی تابی می کردی مجبور شدم بذارمت توی چادر و تابت بدم.

دکترت گفت نه گلوت و نه گوشت و نه سینت هیچکدوم عفونت نداره فقط باید برات شیاف بذارم و مراقب باشم تبت بالا نره و دوراز جونت تشنج نکنی.
خدایا این چند روز چقدر سخت گذشت مرتب برات دعای نور رو که میگن برای قطع تب باید بخونی خوندم سوره بقره، صلوات و دعا و آیت الکرسی و...
تبت اصلا زیر 38 درجه نمیومد شیاف هم میذاشتم فقط یکی دو ساعت خوب بودی بقیه شو باید تن شویت میدادم .




دیروز حالت بد بود لباساتو در اورده بودم پا شدی شلوارتو آوردی دادی بهم تا برات بپوشم فدات بشم عزیزم.
دیشب دیگه با بابا و مامان جون رفتیم پیش بی بی سر زدیم و بعدشم رفتیم گلزار شهدا اشک ریختم و دعا کردم زود خوب شی خداروشکر دعام مستجاب شدو امروز حالت خیلی بهتر شد دیگه برات شیاف نذاشتم.
ظهر بردمت بهداشت وزنت کردم شدی 6 کیلو و 750. دلم خیلی سوخت و ناراحت شدم تو این چند روز وزنت کم شد.
ایشالله هیچوقت مریضیتو نبینم نازگلم خیییییییییییییلییییییییی دوست دارم.


مریضی ضحی جان
